یلدای بی یلدا - تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 16:21
خیابان شلوغ بود. کنار خیابان بساط هندوانه، انار و تنقلات شب یلدا ولی بیشتر عابرین فقط تماشاگر بودند. دلشان می خواست برای خانواده هایشان خرید شب یلدا کنند ولی چه فایده وقتی پولی ته جیب نمانده است. من هم کنار خیابان در حال فروش جوراب هایم بود. مجرد بودم و چون خیلی خرج زندگی نداشتم پول خرید شب یلدا را ...
نبرد خیر و شر - تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 19:51
نبرد بین خیر و شر هنوز ادامه دارد و شر با سربازان دروغ، غیبت، ظلم، طمع و... و از طرف دیگر خیر با سربازان مهربانی، صداقت، ترحم، گذشت و ایثار، نیکوکاری، توکل و... در جدال نفسگیری هستند و گاهی خیر زور می شود و گاه شر ولی در اصل ان الارض یرثوها عبادی الصالحون. + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت...
آخرین یادداشت 1400 - تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 19:51
1400 هم در حال تمام شدن است.من سال ها را در این وبلاگ گذرانده ام.امسال آزمون دکترا شرکت کردم ببینم سال دیگر چه شود.در کل امسال برآوردم اینه که سال خوب، پر خیر و برکتی برایم بود.سال دیگر هم بنظرم سال بسیار خوبی است.دوستان پیشاپیش عید نوروز 1401 شما مبارک.دوستدار شما حمید جعفری + نوشته شده در شنبه هفت...
1401 - تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 19:51
سلام دوستانیک سال دیگر به عمرمان اضافه شد.بنظرم هر سال برای هر فرد از سال قبلش بهتر خواهد بود و برای من همچنین.سال 1401 امیدوارم روزهای خوبی با موفقیت های جدید در انتظارمان باشد.موفق باشید- حمید جعفری + نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 18:30 توسط حمید جعفری  |  Adblock test (Why?)
داستانک "خنده تلخ" - حمید جعفری - تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 18:26
با عینک ته استکانی نگاهم کرد و گفت: "من در تمام مدت تحصیلم، شاگرد ممتاز بودم. به نظرت الان چه کاره ام؟"با بغض سنگینی گفتم: "حتما بیکار"تعجب کرد و پرسید: "از کجا فهمیدی؟"پاسخش را از خنده تلخ روی لبانم گرفت....پانوشت:خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر استکارم از گریه گذشته به آن می خندم
داستان دوست - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 13:26
دستکش ها عایق خوبی برای جلوگیری از سردی فرمان نیستند. پُکی بر سیگار می زند و طعنه به سرما. دوچرخه دارد ولی قدم برمی دارد. فریادِ بچه گربه ای که از مادرش دور شده، گوشش را می نوازد. از شنیدن صدای میو لذت می برد. خیابانِ نیمه تاریک همانند گورستان های متروکه سوت و کور است. باد هوهوکشان می وزد. صدای لرزش...
داستان «بازی روزگار» - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 13:26
به عکس قدیمی پدرش در حال کشاورزی نگاه می کند. برمی گردد و پشت میز، روی صندلی می نشیند. دسته چکی که بیرون آورده را پر می کند و داخل جیب پیراهن خودش می گذارد و می گوید...
داستان «سوپ سیروس» - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 13:26
مقابل در ورودی می رسم. چه ساختمان بزرگی. خجالت می کشم وقتی می خواهم داخل شوم. نمی دانم چرا هر وقت وارد جای جدیدی می شوم، قلبم تندتر می زند. از بین نرده های فلزی چرخان می گذرم. نور خورشید در آنها منعکس می شود...
داستان «شهیر» - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 13:26
صدای سوت که زده می شود، با کتانی های پاره و پوره و با شوت های محکم، دروازه را نشانه می روم ولی نمی دانم چرا هیچ کدام گل نمی شوند. دروازه بان حریف که به دنبال توپ می رود، یارانم سرم فریاد می کشند. از ف
داستان «فراق» - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 13:26
شال لاجوردی را روی گردنش انداخت و با چشمانی که اشک درونشان حلقه بسته بود، برای آخرین بار نگاهم کرد. ناگهان چشمانش را بست و رویش را گرفت و رفت. سارا رفت اما شادی را هم با خودش برد...
داستان «برادر» - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 13:26
خسته از کار، روی مبل ولوو می شوم که زینب می آید و می گوید: «سلام عباس جان، خسته نباشی عزیزم. خوب شد اومدی. یه چیزی به حسین بگو!» خمیازه ای کشدار می کشم و می گویم: «مگه چی شده؟ پسر به این خوبی و با ادب
داستان «زنگ ورزش» - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 13:26
همه کنار دیوار آجرنما این پا و آن پا می کنیم و آفتابی که هر روز پشت ابرها قایم می شد، امروز صورت هایمان را داغ می کند. یکی از شیرهای آبخوری زنگ زده که چکه می کند، گوش و چشمم را مشغول می کند که ناگهان آقای خیری می گوید: جعفری؟ محکم می گویم: بستکبال...
داستان صفر چل - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:07
کنار درِ خانه محمد نشسته ام و به حرکت عابرین کوچه یا سر خیابان نگاه می کنم که محمد می گوید: میگن صفر چل، یکی از بچه های مدرسه رو کشته؟به صورت استخوانی اش ذل می زنم و می گویم: کی؟ صفر چل؟ دستش را بالا
دوم آبان سال 1398 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:42
امروز بعد روزها دوباره به دلم نشست تا یادداشتی در وبلاگم قرار بدهم. در گذشته وبلاگ نویسی شور و حال دیگری داشت که با آمدن شبکه های اجتماعی موبایلی کمتر و کمتر شد.با این حال هنوز هم وبلاگ حال و هوای خوش
6 آبان ماه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:42
سلام دوستای خوبماین روزه درگیر دانشگاهم. درس های دانشگاه سخت و نمره گرفتن سختر.از طرفی در عصر تکنولوژی جایی برای درس خوندن یافت نمیشهبا این حال تلاشم رو می کنم.ورزش دیگه نمیرم که باید دوباره شروع کنم. دوست دارم با دویدن شروع کنم میگن بهترین ورزشه.بشه فوتبالم خوبه.همین. امیدوارم موفق باشید.
ارباب جهان - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:42
هفتم آذرماه سرد - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:42
سلام دوستان خوبممی نویسم بیاد گذشته های بلاگفاروزهایی که هر پستی که می گذاشتیم 10تا نظر می گذاشتنآن روزگار یادش بخیراین روزها برای من بیشتر خاکستری هستننه می تونم بگم خوبن و نه می تونم بگن بد هستن
«باشگاه» قسمت اول - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:42
به ساعت دیواری هال نگاه می کنم. تا مدرسه چیزی نمانده. خرمگسی که روی گردنم نشسته است را با بالا و پایین کردن دستم می پرانم. ماکارانی های گوشفیلی که لابلایش قارچ های سرخ شده چشمک می زنند را تند تند می خ
موسسه حامی یار استان مرکزی - تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 10:22
موسسه خیریه “حامی یار مهرماندگار” با شماره ثبت ۹۱۳ و شناسه ملی ۱۴۰۰۵۸۲۸۰۳۱ با اخذ پروانه فعالیتاز استانداری استان مرکزی در سال ۱۳۹۵ فعالیت خود را در عرصه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان وخانواده ایشان
اطلاعیه - تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 10:22
از ویژه برنامه های تکریم سرآمدان علم و فرهنگهمایش تکریم از مقام مرحوم دکتر محمدمهدی فولادوند « نویسنده، ادیب و مترجم برجسته و ممتاز قرآن کریم»زمان: یکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت 15:30مکان: دانشگاه اراک، ساختمان گل گلاب، سالن هشت شهریور